نظر میرشکاک در مورد محمدعلی زم، سید مرتضی آوینی، داوری اردکانی، مسعود کیمیایی و عطالله مهاجرانی
کد خبر: ۱۸۷۸۵
تاریخ انتشار: ۲۹ دی ۱۳۹۱ - ۱۶:۴۹
کلید،فندک و سیگار سه شی است که همیشه با میرشکاک همراه است.
پایگاه خبری تحلیلی نامه نیوز (namehnews.com) : به گزارش نامه، یوسف‌علی میرشکاک در گفت‌و‌گویی با هفته‌نامه پنجره به پرسش‌های کوتاه این نشریه پاسخ داده است. این شاعر و نویسنده اعلام کرد که در حالت خوشحالی و ناراحتی سیگار را ترک نمی‌کند.

گفت‌و‌گوی میرشکاک با پنجره را در زیر بخوانید:

نام؟

یوسفعلی.

نام خانوادگی؟

میرشکاک.

شغل؟

هیچ‎کاره.

این روزها؟

می‎خوانم، می‎نویسم.

محل تولد؟

خیرآباد از منطقه بن‎معلا. متولد خیرآبادم و بزرگ‎شده جعفرآباد.

شغل پدر؟

کشاورز، کارگر.

همه مشاغلی که تا امروز داشته‎اید؟

کارگر، نقاش ساختمان، لوله‎کش، سیمان‎کار، رزمنده، ژورنالیست، بیکار.

دورترین تصویری که از کودکی در ذهنتان مانده است؟


سه‎ساله بودم. تصویر پدربزرگم، که به شیوه قدما مو‎های جلوی پیشانی‎اش را می‎تراشید، با زلف‎‎های چتری و شارب بلند و ریش کوتاه، قدبلند و سیه‎چرده. شکوه مرگ در ذهنم با تصویر پدربزرگ همراه است.

در کودکی فکر می‎کردید چه‎کاره می‎شوید؟

دیوانه‎تر از آن بودم که به چه‎کاره شدن فکر کنم!

اولین کتابی که خواندید؟


کلاس دوم ابتدایی بودم. دوبیتی‎‎های باباطاهر عریان که پدرم برایم هدیه آورده بود.

و برداشت آن‎روزتان از دوبیتی‎‎های باباطاهر؟

همان برداشتی که همه مردمان آن روزگار از باباطاهر داشتند. باری نشسته بودم کنار شط و این دوبیتی را می‎خواندم که «به دریا بنگرم دریا ته بینم/ به صحرا بنگرم صحرا ته بینم/ به هرجا بنگرم کوه و در و دشت/ نشان از قامت رعنا ته بینم» و گریه می‎کردم. به پدرم رسانده بودند که بچه‎ات را زده‎اند و نشسته است دارد گریه می‎کند. پدر با اسب بالای سرم آمد و گفت «کی تو را زده؟» گفتم «هیچ‎کس»؛ گفت «پس برای چی گریه می‎کنی؟» گفتم «برای این» و برایش خواندم و گفتم «این کیست مگر؟» گفت «مولایت علی است» و در آغوشم گرفت و هردو با هم گریه کردیم.

اولین فیلمی که در سینما دیدید؟


گنج قارون.

اولین گیاهی که کاشتید؟

در روزگار کودکی در جالیز کار می‎کردم. پیاز می‎کاشتیم و بادمجان و خیار و گوجه و هندوانه و خربزه و بامیه و... اولینش را به‎خاطر ندارم.

و آخرین حیوانی که کشتید؟

یک سوسک بود در دستشویی! در عصر ما کشتنی که به‎خاطرش آدم را تحت تعقیب قرار ندهند، تنها همین مقدار است! بعید هم نیست ستمگران را به هیئت سوسک برگردانند و این‎طوری مجال انتقام‎گرفتن از آن‎ها را به ما بدهند!

وقتی عصبانی می‎شوید چه می‎کنید؟

سیگار می‎کشم.

و وقتی خوشحال می‎شوید؟


سیگار می‎کشم!

سه شیء که همیشه همراهتان است؟

کلید، فندک، سیگار. اخیرا موبایل هم به‎عنوان شیء چهارم اضافه شده.

اهل خرید برای خانه هستید؟

بله.

چانه هم می‎زنید؟


خیر. اگر گران بفروشند سر پل صراط ازشان پس می‎گیریم!

با پول یارانه‎تان چه می‎کنید؟

نمی‎گیریم.

ترسناک‎ترین تجربه درد؟

شکستن استخوان، در یک تصادف اتومبیل. همراه با محمدعلی محمدی از جنوب می‎آمدیم. در تنگِ شوفرکُش، یک تریلر به اتومبیل صداوسیما زد. استخوان پای من شکست و راننده بیچاره هم در آتش سوخت.

دردناک‎ترین تجربه ترس؟

هر روز تجربه‎اش می‎کنیم. اندیشیدن به نسبت ریال و دلار همواره تجربه ترس را به ما ارزانی می‎کند!

کوتاه درباره محمدعلی زم؟

بهترین مدیر هنری اوایل انقلاب.

سیدمرتضی آوینی؟

سیدنا الشهید.

دکتر رضا داوری اردکانی؟

گرامی‎ترین متفکر معاصر.

مسعود کیمیایی؟

حماسه‎پردازِ سینما.

حسین خسروجردی؟

عزیز سفرکرده.

علی معلم دامغانی؟

مولانا علی معلم دامغانی.

محسن نفر؟

شیخِ اهل طرب.

ناصر فیض؟

ایرج‎میرزای اسلامی!

رضا امیرخانی؟

نویسنده شاهکاری به نام بی‎وتن. بی‎وتنش کاری بود.

ابوالفضل زرویی نصرآباد؟

ملانصرالدین.

محمدرضا آقاسی؟

شاعر توده‎ها.

مسعود ده‎نمکی؟

سینماگر توده‎ها. آقاسیِ سینما.

عطاالله مهاجرانی؟

معاون پارلمانی.

دوست دارید بدانید کی می‎میرید؟

هرشب دعا می‎کنم که یا امیرالمؤمنین، امشب دیگر قال قضیه را بکن! اما فردا صبح می‎بینم که بیدارم. اگر کسی می‎توانست مطمئنم کند که کدام روز یا کدام شب از قفس آزاد می‎شوم، خیالم راحت می‎شد.

دوست دارید چند سال عمر کنید؟

دوست دارم این مصاحبه آخرین مصاحبه عمرم باشد!

بزرگ‎ترین آرزویی که به آن رسیده‎اید؟

هنوز آرزویش نکرده‎ام. ولی به قول حافظ «شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا/ بر منتهای مطلب خود کامران شدم.»

باارزش‎ترین چیزی که از دست داده‎اید؟

آزادی قبل از تولد.

زیباترین دروغی که شنیده‎اید؟


آزادی، عدالت، برابری... اهل سیاست مدام دروغ می‎گویند و یکی از دیگری زیباتر.

بااهمیت‎ترین امضایی که کرده‎اید؟

امضای قباله ازدواج.

پاسختان به کسانی که به تذبذب متهمتان می‎کنند؟

اگر به حرکت درمی‎آمدند، می‎دیدند من نیستم که مذبذبم؛ بلکه راه است که اقتضا می‎کند مستقیم نرویم. هرکه مستقیم حرکت کند، مستقیم به دیوار می‎خورد!

پاسختان به کسانی که معتقدند تیغ تیز نقدتان کند شده است؟


راست می‎گویند. پیر شده‎ام.

شیر، چای یا قهوه؟


چای.

کوه، دریا یا کویر؟

هیچ‎کدام. گور!

استقلال یا پرسپولیس؟


فوتبال عین لغو است و نیهیلیستی‎ترین کار جهان.

مهم‎ترین کلمه عالم؟

نام مولایم امیرالمؤمنین.

غم‎انگیزترین نقطه تاریخ؟


کربلا.

باشکوه‎ترین نقطه تاریخ؟

ظهور آقایم بقیه‎الله.

اگر یک پاک‎کن جادویی داشتید، کدام بخش از زندگی‎تان را پاک می‎کردید؟


همه‎اش را.

اگر سه‎هزار میلیارد تومان پول داشتید با آن‎چه می‎کردید؟

برای تمام هنرمند‎ها خانه می‎ساختم.

کوتاه درباره تلویزیون؟


خر دجال.

مجسمه آزادی؟

ابوالهول مدرنیته.

هنر اسلامی؟

خدا بیامرز!

کاغذ کاهی؟

از سفیدش بهتر است.

صلوات‎شمار؟

ذکر تکنولوژیک!

کارت عابر بانک؟

چی هست؟!

حافظیه؟

جای باصفایی بود.

خرمشهر؟

بهترین یادگار روزگار دفاع مقدس.

گیشا؟

آن بخش از قفس، که من در آن زندانی‎ام.

سانتریفیوژ؟

هیاهوی بسیار برای هیچ!

حوزه هنری؟

اولین و آخرین سنگر ادبیات و هنر انقلاب.

اگر نابینا شوید چه می‎کنید؟

الان که بینا هستم مثلا چه می‎کنم؟!

اگر به ده سال زندان محکوم شوید؟

تقاضا می‎کنم بیشترش کنند!

اگر جای حاج کاظم آژانس شیشه‎ای بودید، چه می‎کردید؟


عباس را به حال خود ر‎ها می‎کردم.

اگر جای رستم بودید در رزم سهراب؟

از سهراب تعهد می‎گرفتم که نخواهد مادرش را بانوی ایران کند، بعد خود را به او معرفی می‎کردم! لااقل ژنده‎رزم را نمی‎کشتم. رندان می‎دانند رستم برادرزنش ژنده‎رزم را کشت که پدر را نشان پسر ندهد.

اگر بدانید 24 ساعت بیشتر زنده نیستید؟

فورا خود را به شوش دانیال می‎رسانم و مقدمات کفن‎ودفن را فراهم می‎کنم. به قول برخی دوستان می‎رم شهرستان!

اگر مجبور باشید در کشوری غیر از ایران زندگی کنید، کدام کشور را انتخاب می‎کنید؟

ایتالیا.

بهترین شهر ایران برای زندگی؟

فلورانس!

بهترین خیابان تهران؟

سمیه غربی. رفقا همه آنجایند دیگر.

چرا آب عقل و عشق در یک جو نمی‎روند؟


شایعه است. کی گفته نمی‎روند؟ این دوتا یکی‎اند.

نظرتان درباره به‎روز شدن مهریه؟

با خود مهریه هم مخالفم.

اولین کسی که از نوشته طنزآمیزتان رنجید؟

مرحوم کیومرث صابری. در ابتدای مصاحبه‎ای با زنده‎یاد اصغر بهاری نوشته بودم بهاری پاسدار روح سلحشور کمانچه است. مرحوم صابری یادداشتی در اطلاعات نوشت و «روح سلحشور کمانچه» را مسخره کرد، که ما فکر می‎کردیم کمانچه از آلات طرب است، حالا فهمیده‎ایم رستم و اسفندیار هم با کمانچه و تار و سه‎تار می‎جنگیده‎اند! من هم چیزی نوشتم با «عنوان روح سلحشور گل‎آقا». چیز خاصی هم نبود، اما ایشان دو ماه حالش بد بود و طنز نمی‎نوشت. به‎جایش عطای مهاجرانی چیز تند و تلخی نوشت در پاسخ آن مطلب. معلوم شد گاهی اوقات بعضی تیر‎ها را در تاریکی هم در کنی، ممکن است اتفاقاتی بیفتد!

ذوق طنز یعنی چی؟

توانایی ریشخندکردن خود و دیگران. کسی که نتواند خودش را ریشخند کند، طنزنویس نمی‎شود.

طنز تلخ یعنی چی؟

طنز تلخ نداریم. کسانی که ظرفیت فهم طنز ندارند، گمان می‎کنند بعضی طنز‎ها تلخ‎اند.

فکاهه‎ای که از طنز بالاتر باشد؟

مثل این است که دنبال سیاهی‎ای باشی که از سفید سفیدتر است. فکاهه ناپایدار است.

طبع شعر یعنی چی؟

هدیه خدایان است. بنویس «هدیه آسمانیان» که جماعت دادشان در نیاید که یارو دعوت به شرک می‎کند!

به بحران مخاطب در شعر اعتقاد دارید؟

نه. جماعت دنبال بحران می‎گردند؛ گاهی بحران شعر، گاهی بحران شاعر، گاهی هم بحران مخاطب. این‎‎ها هیچ‎کدام حقیقت ندارد. در سرزمینی که مردمانش فراغت ذهنی و امنیت اقتصادی داشته باشند، این هیاهو‎ها کمتر اتفاق می‎افتد. .

پاسختان به این سؤال که «شعر به چه درد می‎خورد»؟

توجیه وجود آدمی در قفس خاک.

و نقد شعر به چه درد می‎خورد؟

به درد پرکردن صفحات مطبوعات و اسم‎درکردن و عنوان منتقد به خود بستن.

با شعر می‎شود به ثروت رسید؟

در روزگار غزنویان و سلجوقیان، بله.

با قدرت چطور؟

شاید بعد از این بشود.

چرا شما تقریبا در همه قالب‎‎های شعری شعر سروده‎اید؟

شلخته بودم و تسلیم شعر. هیچ‎گاه سعی نکردم شعر را مهار کنم و به هر قالبی که خواست بیاید، در به رویش گشودم. و البته نمی‎توان گفت که این یکسره بد است.

و به‎نظر خودتان، تجربه‎تان در کدام قالب‎‎ها موفق‎تر بوده؟

به موفقیت فکر نمی‎کردم. اما فکر می‎کنم در هر قالبی یکی دو تا کار دارم که راضی‎کننده‎اند و هنوز می‎شود به‎شان امیدوار بود که بمانند. چند دوبیتی پیوسته و چند غزل و برخی مخمس‎ها ...

اگر مجبور به انتخاب یک قالب شعری شوید، کدام را برمی‎گزینید؟

مخمس و دیگر مسمط‎ها.

چرا؟

برای اینکه در مخمس بهتر می‎شود شلتاق کرد.

کوتاه، درباره قصیده؟

شکوهی در حال فراموش شدن.

غزل؟

جاودانه‎ترین شکل شعر فارسی.

رباعی؟

جولانگاه حکمت قدما و اسباب سرگرمی معاصرین.

هایکو؟

دوبیتی ژاپنی.

شعر نیمایی؟

شکلی از شعر که هنوز ظرفیتش تمام‎وکمال آشکار نشده است.

شعر سپید؟

فرزند شعر نیمایی.

شعر‎های بعد از سپید، موج‎‎ها و حجم‎‎ها و...؟

یاوه!

مرگ مؤلف؟


تئوری‎ای که مثل دیگر شئون فرهنگ غرب در این سرزمین بد فهمیده شد.

رئالیسم جادویی؟

جادوی رئالیسم.

دانای کل؟


حضرت حق است، سبحانه و تعالی.

رد الصدر الی العجز؟

وضعیتی که ما در آن به سر می‎بریم!

تابلوفرش؟

کاسبی.

مداد کنته؟

فراموشی.

رنگ و روغن؟

دوست.

آبرنگ؟

بیگانه.

مجسمه داوود؟

تهور میکل‎آنجلو.

اگر مجبور شوید بین شعر و نقاشی یکی را انتخاب کنید؟

نقاشی را انتخاب می‎کنم.

چرا؟

نقاشی خصوصی‎تر است. نقاشی سبکت می‎کند. چیزی که باعث شده این‎روز‎ها شعر کمتر به‎سراغم بیاید همین نقاشی است. انرژی‎ای که در نقاشی تخلیه می‎شود، هنرمند را کاملا خلاص می‎کند. اما شعر را هر بار که می‎گویی پرتر می‎شوی.

این به آن کاثارسیس ارسطویی مربوط نیست؟

دقیقا همان است.

بهترین فیلم بعد از انقلاب؟

بهترین را نمی‎دانم. اما آنچه من بیشتر پسندیده‎ام، «ردپای گرگ» و «سلطان» و «مرسدس» کیمیایی است و «دیده‎بان» و «مهاجر» و «آژانس شیشه‎ای» حاتمی‎کیا و از «بچه‎‎های آسمان» تا «آواز گنجشک‎ها»ی مجیدی و...

بهترین رمان‎ بعد از انقلاب؟

بهتر است درباره رمان‎‎ها سکوت کنیم. در عرصه رمان آدم بدپسندی هستم. تنها چیزی که دوستش داشته‎ام «بی‎وتن» رضا خان امیرخانی بوده است.

سرنوشت رمان خودتان چه شد؟

همچنان معلق است و معلوم نیست چه خواهد شد. اولا دل و دماغش نیست. ثانیا چیزی که من بخواهم بنویسم نمی‎شود نوشت و چیزی که می‎شود نوشت چیزی نیست که من بخواهم بنویسم.

آخرین موسیقی که شنیدید و پسندیدید؟


موسیقی تاجیکستان. و آخرینش کار دولتمند خلف برای شاه خراسان، با شعر محمود حبیبی.

به استخاره معتقدید؟

نه. اما گاهی که دوستان استخاره می‎خواهند، برای‎شان می‎گیرم!

به فال حافظ چطور؟

بله. با حافظ ماجرا‎های عجیب و غریب هم کم نداشته‎ام. اوین که بودم، فال گرفتم و آمد «شب وصل است و طی شد نامه هجر/ سلام الله حتی مطلع الفجر.» در دل گفتم «حضرت خواجه! الان بهمن‎ماه است. اردیبهشت قرار است دادگاهی شویم تا تازه معلوم شود چقدر باید بخوابیم اینجا. مثلا بگو «چل سال بیش رفت که من لاف می‎زنم و...» دوباره گرفتم، همان آمد. گفتم: «حضرت خواجه! باباجان! این‎جا اوین است. به قول حضرات با پای خودت می‎آیی و با پای خدا باید بروی.» برای بار سوم گرفتم و باز همان آمد. گریه‎ام گرفت. دیدم زورم به حافظ نمی‎رسد. پتو را به سر کشیدم و به قول صدرالدین عینی درون درون گریستم. یک ساعت و نیم بعد بیدارم کردند که دادگاه داری. رفتیم خدمت یکی از آقایان قضات و گفت زنگ بزنید از خانه برای‎تان لباس بیاورند و بروید خانه.

سه کتاب برای تنهایی؟

قرآن، شاهنامه فردوسی، دیوان حافظ.

سه موسیقی برای تنهایی؟

سکوت، خاموشی، خواب.

سه شیء برای تنهایی؟

کاغذ، خودکار، سیگار.

جاودانگی مهم‎تر است یا تأثیرگذاری؟

رستگاری از هردو مهم‎تر است.

حرف آخر؟

خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار.
نام:
ایمیل:
* نظر:
چندرسانه‌ای
فناوری
حوادث
وبگردی
ببینید
بشنوید
پیشنهاد ویژه
آخرین اخبار
پرطرفدارترین عناوین